رمان ما ديوانه زاده مي شويم
#ماديوانهزادهميشويم
#پست_1
من هيچ وقت بي دغدغه و
بي اضطراب و شادمانه نزيستم؛ حتي در عالم بچگي...!
پنج سال داشتم؛ خيس از عرق با لپ هايي قرمز به طرف خانه دويدم تا كمي آب بنوشم. در را كه باز كردم و وارد فضاي خنك خانه شدم قبل اينكه از خنكي هوايش غرق لذت شوم از صداي فريادهاي پدر و مادرم مسخ شدم. همانجا جلوي در ايستادم و به هوار زدن هايشان گوش كردم.
به مادرم كه با گريه و زجه ميخواست حرف خودش را به كرسي بنشاند: من ميرم. از زندگي آدم متحجري مثل تو ميرم. طلارو هم با خودم ميبرم.
به پدرم كه دست هايش را به كمر زده بود و از فشار جنگ و نزاع چند دقيقه ي پيش به نفس نفس زدن افتاده بود و در جواب مادرم اول پوزخند زد: هر گورستوني كه ميخواي برو، ولي بدون طلا. ازين در رفتي بيرون ديگه طلارو تو خوابتم نميبيني.
آن روز جلوي در هال ايستادم و فقط تماشا كردم. دوئلي كه بر سر من راه انداخته بودند. من، طلا، طلا پاكزاد...
مادرم از كوره در رفت و به سمت پدرم پريد و او خيلي زود به خودش آمد و حريف را از ميدان به در كرد. من آن روز شاهد خيلي چيزها بودم ولي آن ها اصلا مرا نميديدند...
مادرم جلوي چشمان من زير لگدهاي پدرم جيغ ميكشيد. پدرم به او فحش ميداد و ميگفت ميخواهد هر چه زودتر از شرش خلاص شود. او را كشان كشان به سمت من آورد. من نگاهم به صورت كبود مادرم چسبيده بود و پاهايم مثل بيد ميلرزيدند. دهانم باز بود و از شدت گريه ارتعاش زبان كوچك ته حلقم را حس ميكردم. پدرم در نهايت قصاوت در را باز كرد و او را به بيرون پرت كرد و خودش سريع به داخل برگشت.
مادرم از پنج پله ي جلوي ايوان قل خورد و به حياط افتاد. تازه آنوقت بود كه مرا ديد. مرا از پشت در شيشه اي ديد و دستش را بالا آورد و ناليد: طلا؟
من آن روز در پنج سالگي فهميدم كه دل باد دادن يعني چه. حس ميكردم صورتم از شدت گريه ي زياد ورم كرده است. به سكسكه افتاده بودم و آب بينيم تمام دهانم را پر كرده بود.
پدرم دوباره آمد و اينبار چمدان مادر را كه خودش براي رفتنش آماده كرده بود را آورد و همراه با مانتو و چادرش برايش در حياط انداخت: گورتو از زندگي ما گم كن.
از صداي گريه هاي من و مامان و فريادهاي پدر، زنعمو از آن طرف حياط بدو بدو به سمتمان آمد. مادر را كه در آن وضع ديد روي گونه اش كوبيد.
پدر نايستاد تا بيشتر ببيند. داخل آمد و نيم نگاهي به من انداخت و از جيبش كليدي در آورد و در شيشه اي هال را قفل كرد. من با ديدن هيبت او فوري روي دهانم را گرفتم تا صداي گريه ام عصبانيتش را بيشتر نكند. او كه از پله ها بالا رفت من دوباره به سمت شيشه چرخيدم. مادرم مانتويش را پوشيده بود و چادرش را بدون روسري يا مقنعه به سر كرد. به زنعمو چيزهايي گفت و دسته ي چمدانش را گرفت و رفت...!
او رفت و نديد دل كوچك من چگونه بي تاب شده. نديد كودكش از ترس از دست دادنش خودش را خيس كرده. او رفت و من با گريه مويه ميكردم: مامان؟ مامان جونم؟ تو رو خدا. نرو...
بعدها فهميدم كه چرا برنگشت و به عقب نگاه نكرد، چون طاقت ديدن مرا در آن وضع نداشت. رفت تا من كمتر آسيب ببينم. تا كمتر شاهد نزاع او و پدر باشم. او رفت. مرا تنها گذاشت. با پدر ديگر بحث نكرد ولي من بيشتر آسيب ديدم...!
برچسب: ،