رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد .

رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد

رمان ما ديوانه زاده مي شويم پارت چهارم

#ما‌ديوانه‌زاده‌ميشويم 

#پست_4

 

كمتر از يك هفته ي بعد پدرم داماد شد! پدرم در حاليكه يك دختر ده ساله داشت مراسم عروسي مفصلي در تالار گرفت و رسما مجددا ازدواج كرد.

من نرفته بودم. زنعمو برايم آه هاي جان سوز ميكشيد. آن ها به اجبار با عمو و مه رو رفتند و پسرها كنار من ماندند. 

تمام روز را غمبرك زده بودم. نه شوخي ها و لودگي هاي مهرزاد سرحالم مياورد نه توجهات غير معمول مهيار.

سرم به مشق نوشتنم گرم بود. حتي اشتهايي هم براي خوردن غذا نداشتم. خوب به ياد دارم آخرين بار كه نگاهم به ساعت افتاد عقربه هايش عدد ده شب را نشان ميدادند كه صداي بوق بوق ماشيني در حياط باغ بلند شد. مهيار سيب سرخ گاز زده اش را پايين آورد و به من نگاه كرد كه مدادم را پايين گذاشته بودم. با صداي كل كشيدن، من هم قدم راست كردم و سرجايم ايستادم و ناخواسته به سمت پنجره رفتم. 

مهرزاد اولتيماتوم داد: بيا كنار طلا. اونجا واينستا.

ولي در گوش هاي من آنقدر صداي همهمه و دست و سوت و كل كشيدن هاي مهمانان پر شده بود كه ديگر اصوات، نامفهوم به مغزم ميرسيدند. 

نميدانم چرا ديدن اين صحنه كه پدرم دستش را در بازوي زني حلقه كرده بود آنقدر برايم رقت آميز آمده بود. چهره ي عروس را از آن فاصله نميديدم ولي لبخند گشاد پدرم را در ميان نور ماشين گل زده اش خوب ميديدم. 

دلم شكست. من دردش را حس كردم. جايي ميان سينه ام تير ميكشيد. 

تپش هاي بي امان قلبم را حس ميكردم.

عقلم نهيب ميزد كنار برو و اين خودآزاري را تمام كن اما پاهايم ياري نميكردند.

باسماجت ايستاده بودم و نگاه ميكردم، دست نوازشگر پدرم روي بازوي تازه عروسش همانند خاري در چشمم نشسته بود و دردش آنقدر ملموس بود كه پلكم پشت هم ميپريد و اشك درش جمع شده بود.

اين دستان نوازشگر همان دستاني بودند كه سالها قبل مادرم را با قصاوت تمام از اين خانه بيرون كردند.

حضور مهيار را كنارم حس كردم. سعي داشت پرده را از ميان مشتم بيرون بكشد و چيزهايي ميگفت. من اما جز تكان خوردن لبهايش چيزي نميشنيدم...

بي توجه به تقلاي او پرده را ميان مشتم گرفته و نگاهِ سرگردانم به دنبال پدري بود كه با عروس جديدش با همان خنده هايي كه انگشت شمار از او ديده بودم به سمت خانه مي رفتند.

مهيار در تلاش بود پرده را از ميان مشتم بيرون بكشد اما موفق نبود

زور من زيادتر شده بود يا او كم جان؟ نميدانم.

باكشيده شدن محكم بازويم از پشت اخرين نگاهم را روانه آنهايي كردم كه با بدرقه دستها وارد خانه شدند، پرده درون مشتم همراه من عقب كشيده شد. مهرزاد بود كه آن طور با جديت بازويم را گرفته و چيزهايي ميگفت

صداي او را هم نمي شنيدم.

قدرت شنيداريم تنها صداي دست و كل هاي دقايق پيش را يادآوري ميكرد

بي حركت فقط به تكان لبهايش نگاه ميكردم كم كم چهره ي خندان پدر هنگام ورود به خانه جايگزين تصوير مهرزاد پيش رويم ميشد.

با بالا آمدن دست مهرزاد و سيلي كه در گوشم زده شد نگاهم در چشمان نگرانش نشست. دستم روي صورتم نشست. مرا زد؟

چشمانم را با درد بستم. روي دو زانويم روبه روي ان دو به زمين افتادم 

حالا هم صدايشان را ميشنيدم هم تصويرشان رابه وضوح ميديدم.

مهيار دستانم را گرفت: طلا جان؟

با تمام وجود زير گريه زدم مادرم را ميخواستم. مهيار نيز پابه پايم اشك ميريخت و تكرار ميكرد "گريه نكن" با شنيدن اين حرف بلندتر گريه ميكردم

دل خودم هم از زجه هاي ته دليم كباب شده بود. سايت معتبر رمان

مهرزاد با كشيدن بازويم مرا به آغوشش دعوت كرد. سر روي سينه اش گذاشتم و به اشكهايم اجازه جاري شدن دادم.

با تمام كودكي ام خدا را بابت حضورشان شكر كردم چقدر خوب بود كه ان دو حداقل كنارم بودند.

كمي بعد خانم باجي به همراه عمو و زنعمو به خانه آمدند. زنعمو كه مرا بين پسرانش ديد مه رو را زمين گذاشت و با دستاني باز به سمت من آمد: بميرم برات كه روزگارت اينجوري تيره و تار شده.

من آنشب تب كردم. خانم باجي پاشويه ام ميكرد و مهيار دور سرم مثل پروانه ميچرخيد. فردا صبح كه پدرم بعد از شب زفافش شاد و خرسند به ديدنم آمد تا مرا براي دست بوسي سوگوليش ببرد حالم بدتر شد. تازه آن موقع انگار پدرم فهميد كه چه به روز من آورده. هاج و واج دم اتاق مانده بود و فقط تماشايم ميكرد. 

خانم باجي پرسيد: ميري خونتون مامان جديدتو ببيني؟

من اما بي حرف همانطور كه چشمانم بند صورت اصلاح شده ي پدرم بود فقط اشك هايم روان شد و جايي ميان موهاي شقيقه ام گم شد. 

زنعمو باز هم به دادم رسيدو به پدرم گفت: داداش فعلا صلاح نيست طلا برگرده خونه. بهتره بهش زمان بدين. 

خانم باجي هم در يك حركت انتحاري گفته بود: ميبرمش خونه ي خودم. يه مدت پيش من باشه بهتر ميشه.

در آن لحظه آنقدر سريع گردنم پي مهيار چرخيد كه صداي ترق استخوانش در فضا پيچيد. 

روزي كه با خانم باجي ميرفتم مهيار گريه ميكرد كه اجازه بدهند او هم با من بيايد.


برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۵ اسفند ۱۳۹۸ساعت: ۰۸:۵۱:۳۴ توسط:رمان موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :