رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد .

رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد

رمان ما ديوانه زاده مي شويم پارت دوم

#ماديوانه‌زاده‌ميشويم

#پست_2

 

بسياري از ما حداقل يك خاطره ي شيرين از دوران كودكي خود داريم

كه دوست داريم آن را از دل خاطرات بيرون كشيده، حبابي از آن درست كنيم و براي هميشه در آن زندگي كنيم...

نه سالم بود. مرداد ماه بود و چله ي تابستان. دنبال مهيار ميدويدم. او از درخت گيلاس بالا رفته بود و براي من زبانش را درآورده بود و من آن زير تقلا ميكردم تا يك جوري او را پايين بكشم.

زنعمو صدايمان ميكرد. سرش را از پنجره ي آشپزخانه بيرون آ‌ورده بود و داد ميكشيد: طلا؟ مهيار؟ بياين ناهارتون سرد ميشه.

من تازه ته دلم احساس ضعف كردم. سرم به سمت صدا چرخيده بود كه مهيار پايين پريد و مثل فشنگ از كنارم عبور كرد. خنديدم. قهقهه زدم و من هم شروع به دويدن كردم. 

زنعمو درحاليكه مه رو را در آغوش داشت روي ايوان آمد: كجا؟ برين اول پاهاتونو بشورين. بدويين.

من همانجا زير پله ها ايستادم ولي مهيار سرتقي كرد تا داخل رود. زنعمو پس گردني نثارش كرد و من سوزشش را روي پوست پشت گردن خودم حس كردم. مامان هيچ وقت مرا نميزد. مهيار دو دستي پس گردنش را گرفت و داد كشيد: هوووف. چرا ميزني؟

با دست آزادش به حوض اشاره كرد: دست و پاهاتونو بشورين. يالله.

آنقدر ايستادم تا مهيار هم پايين بيايد. او كه آمد با هم به سمت حوض رفتيم و من سر كشيدم تا ببينم پس گردن او در چه حال است. پوست قرمزش را نوازش كردم و او با خنده دستم را پس زد: نكن. قلقلكم ميگيره

دست و پايمان را با آب سرد حوض شستيم و صورتمان را با آستين بازويمان خشك كرديم. باهم به داخل خانه رفتيم و من به ميز ناهار خوري كه در هال چيده شده بود نگاه كردم. با آنكه در اين چهار سال من اكثرا براي ناهار مهمان خانه ي عمو بودم ولي هنوز هم ازينكه بدون خانواده ام در بينشان ظاهر ميشدم معذب و خجالت زده ميشدم و خودم را فرد اضافي بين آن ها ميديدم. 

مهيار روي صندلي كنارش كوبيد و مرا فرا خواند: بيا ديگه. زير پات علف سبز شد.

جلو رفتم و كنارش نشستم. زنعمو مه رو را به حال خودش رها كرد و به سمت ميز آمد. بشقاب هايمان را برداشت و شروع به كشيدن غذا كرد. مهيار ازينكه قورمه سبزي داشتند گله ميكرد و من نگاهم به سمت پله ها كشيده شده بود كه مهرزاد داشت دو تا يكي از آن ها پايين مي آمد. فوري به او سلام كردم ولي او جوابم را نداد و فقط گذرا نيم نگاهي به سمتم انداخت. او پسر سرتقو خطرناكي بود. 

مثل هميشه از ناديده گرفتنم توسط او شانه هايم آويزان شد و سرم پايين افتاد. زنعمو به بشقابم اشاره كرد و گفت:‌ چرا نميخوري طلا؟ تو هم مثل مهيار شدي مگه؟

من در خانه ي آن ها اگر سنگ هم جلويم ميگذاشتند ميخوردم. من مادر نداشتم تا غذاي گرم بهم بدهد. پدرم هم در وعده ي شام اصولا يك غذاي نيمه حاضري درست ميكرد. من هرگز بد غذايي نكردم چون ميدانستم اگر نخورم گرسنه خواهم ماند.

زنعمو ديس را به سمت مهرزاد هل داد و به من نگاه كرد: طلا؟ چرا موهات اينجوريه؟ چرا مرتبشون نميكني؟ مگه دختربچه اين همه شلخته ميشه؟ 

به سمت من آمد و از پشت كش موهايم را كشيد. دردم گرفت ولي صدايم در نيامد. موهايم را با انگشت شانه كشيد و همه را پشت سرم دسته كرد: حيف اين موها نيست؟ ببين چه خوشگل شدي. دختر بايد به خودش برسه. هميشه ترگل و ورگل باشه. از بس با مهيار گشتي داري شكل پسرا ميشي.

شرمنده شده بودم بابت شلختگيم. ولي حق داشتم نداشتم؟ من هيچ الگويي نداشتم. پدرم صبح زود ميرفت سركار و عصر برميگشت. مادرم را در تمام اين چهارسال حتي يك بار هم نديده بودم و فقط هر از گاهي قايمكي به كمك زنعمو تلفني با او صحبت ميكردم. گشتن با مهرزاد و مهيار هم در اين باره كم بي تاثير نبود. من ظرافت ها و دخترانگي هايم را فراموش كرده بودم. من يادم رفته بود كه بايد ناز كنم و غمزه بيايم چون كسي نبود كه بهم ياد بدهد.

-: نگا چه ناز شدي. دختري كه با يه ذره مرتب بودن اين همه تغيير ميكنه پس چرا يه شونه به موهاش نميزنه؟ همش موهات وز كرده رو سرت شاخ شاخ ميشه.

نميدانم چم شده بود ازينكه من هم در چشم باشم خوشم آمده بود انگار. سرم را كه چرخاندم ديدم مهيار هم داشت نگاهم ميكرد. يادم نمي آيد در نگاهش چيز خاصي ديدم يا فقط بخاطر اتصال نگاهمان او برايم از همان لحظه خاص شد! يادم نمي آيد ولي هر چه بود از بعد آن دنبال همين نگاه ميگشتم...


برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۵ اسفند ۱۳۹۸ساعت: ۰۸:۴۹:۲۰ توسط:رمان موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :