رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد .

رمان بوك | دانلود رمان | رمان عاشقانه جديد

رمان ما ديوانه زاده مي شويم پارت سوم

#ماديوانه‌زاده‌ميشويم

#پست_3

 

مهرزاد پوست سفيدي داشت و موهايش نسبتا روشن بود. چشم هاي عسلي و قد و قامت بلندش از او يك پسر جذاب ساخته بود. از من شش سال بزرگتر بود. پر سر و صدا لجباز بود. اصولا هر چه كه او ميخواست ميشد و خيلي ميانه اي با نه شنيدن نداشت! در عالم خودش بود و زياد با من و مهيار بُر نميخورد.

ولي مهيار؛ رفيق گرمابه و گلستانم شده بود. قطعا اگر او نبود من در تنهايي خودم تلف ميشدم. از من فقط يك سال بزرگتر بود و هر دو پايه ي تمام شيطنت هاي هم شده بوديم. 

من هميشه دلم ميخواست كه عمو مصطفي جاي بابا، پدرم باشد و من عضو واقعي اين خانواده شوم. ولي جاي من مه رو دختر خانه شان شد. ته تغاري و سوگلي و نورچشمي همه شان. 

مهيار سقلمه اي به پهلويم زد و گفت: بخور ديگه... بخور زودتر بريم دوچرخه سواري.

زنعمو كه تازه پشت ميز نشسته بود به او تشر زد: الان؟ الان چه وقت بازيه؟ هوا جهنم شده. ناهارتونو بخورين برين بخوابين. بازي باشه براي عصر.

من حتي بعد از ظهرها را هم در آنجا ميخوابيدم. در اتاق مهيار. من روي تخت و او روي زمين. پسرك زيادي برايم مردانگي خرج ميكرد. آنقدر حرف ميزديم تا يكيمان زودتر خوابش ميبرد و آن يكي از سر بي هم صحبت شدن تن به خواب ميداد.

گاهي هم بچگيمان گل ميكرد و از پنجره ي پشت اتاقش به باغ ميپريديم. غروب ها اكثرا آتش روشن ميكرديم و او از آشپزخانه چند سيب زميني كش ميرفت و تا وقتي هوا كامل تاريك ميشد و آتشمان بي جان، همانجا ميمانديم. 

من از همه ي كودكيم فقط مهيار را بخاطر دارم. او براي من شده بود همه ي كسم.

آن روز غروب وقتي از خواب بيدار شديم خوب به ياد دارم كه جلوي آينه پريدم و كش موهايم را باز كردم. موهاي خرماييم تا زير سرشانه ام بود همه را جمع كردمو بالاي سرم دم اسبي بستم. من بر عكس بچه هاي عمو كه همه شان سفيد و چشم رنگي بودند پوست گندمي و تيره اي داشتم كه به مادرم رفته بود. مهرزاد گاهي براي اينكه حرصم دهد "سياه سوخته" صدايم ميكرد. آن روز كه با دقت خودم را تماشا ميكردم و با آن ها مقايسه، متوجه شدم كه من خيلي زشت هستم. حتي به اين فكر افتادم كه براي همين است كه مهرزاد هيچ وقت رغبت نميكند كه با من همكلام شود. 

رخت و لباس درست و حسابي هم نداشتم. پدر با نهايت بي سليقگيش براي من خريد ميكرد. تي شرت هايم هيچ برتري نسبت به تي شرت هاي مهيار نداشت. همه دو برابر تنم بودند و تا زير باسنم مي آمدند. حتي يك دامن يا پيراهن در كمدم نداشتم. اگر موهايم هم بلند نبود فرقي با پسرها نميكردم.

 

ده سالم بود. خانوم باجي به خانه مان آمده بود و مانده بودم پيشش. آن روز به خانه ي عمو نرفتم. خانوم باجي گفت نروم. گفت با من حرف دارد. كنارش روي مبل نشستم و منتظر شدم. 

نگاهش را از من ميدزديد اين را خوب ميفهميدم. مِن مِن كرد و آخر گفت: پدرت تو اين چند سال تنهاييو تحمل كرد فقط واسه خاطر تو. كه تو از آب و گل در بياي. ولي الان كه تو ديگه برا خودت خانومي شدي اونم ميخواد يه نفرو... يعني ميخواد... پدرت ميخواد دوباره ازدواج كنه.

دهانم وا ماند. حرفي نزدم ولي كاسه ي چشمانم با سرعت پر شدند. خانوم باجي چه ميگفت؟ پدرم قرار بود يك مادر جديد برايم بياورد؟ آن هم آن موقع كه ديگر با تنهايي خودم خو گرفته بودم؟

ديگر از حرف هايش چيزي نفهميدم جز اينكه مادر جديدم معلم است. خانوم است. و حتما مرا دوست خواهد داشت!

آن روز حتي وقتي مهيار هم به دنبالم آمد حاضر نشدم براي بازي بروم. آن روز من تا شب خودم را در اتاقم حبس كردم و براي آمدن تازه وارد اشك ريختم. 

پدرم آخر شب به اتاقم آمد. بالاي تختم ايستاد و دست در جيب شلوارش گذاشت. من از زير پتو او را ميديدم. كلافه بود. انگار نگران من بود. 

-: طلا جان؟ خانوم باجي ميگه باهات حرف زده. اگر دلت راضي نيست خودتو اذيت نكن بگو بهم. منم جريانو كنسل ميكنم.

من فس فس كردم و با عقل ناقصم به اين فكر كردم كه بايد مثبت تر ببينم. اگر آن زن مي آمد برايمان غذا درست ميكرد. شايد باهم خريد ميرفتيم. شايد پدرم خوش اخلاق تر ميشد. شايد همه چيز بهتر ميشد. شايد...!

من به سكوتم ادامه دادم و او بعد اينكه كمي ماند دستي به سيبيل هاي پرپشتش كشيد و نفسش را يكباره بيرون داد و از اتاقم خارج شد.


برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۵ اسفند ۱۳۹۸ساعت: ۰۸:۵۰:۰۰ توسط:رمان موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :